تبليغاتX
دلنوشته های من

دلنوشته های من

سلام خدمت تمام عزیزان گرگانی دیدار ما روز جمعه ۲۱ آبانماه۸۹

 در  مراسم پیاده روی همگانی 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 9:49  توسط  صفایی  | 

چالا ك تر از ديروز

هر روز صبح در گوشهاي از صحراي آفريقا غزالي از خواب بيدار مي شود. غزال

ميداند كه در آن روز بايد چالاك تر از همه درندگان تيزرو باشد و گرنه مرگ، او

را خواهد بلعيد.

در گوشه اي ديگر از اين صحرا هر روز شيري از خواب بيدار ميشود كه مي داند بايد

يكي از آهوان تيزپا را به چنگ آورد وگرنه بايد منتظر مرگ باشد...

مهم نيست ما شير هستيم يا غزال. مهم اين است كه بدانيم بايد هر روز چابكتر

از روز قبل باشيم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 15:8  توسط  صفایی  | 

یک داستان

يك ساعت ويژه

مرد دير وقت، خسته از كار به خانه برگشت.دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه درانتظار او بود:

- سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟                                 - بله حتم ا چه سئوالي؟

- بابا ! شما براي هر ساعت كار چقدر پول مي گيريد؟

مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي مي كني؟

- فقط مي خواهم بدانم.                   - اگر بايد بداني، بسيار خوب مي گويم: 20 دلار!

پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت:

مي شود 10 دلار به من قرض بدهيد؟

مرد عصباني شد و گفت: اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال، فقط اين بود كه پولي

براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملاً در اشتباهي. سريع به

اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كار

مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.  پسر كوچك، آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي

گرفتن پول از من چنين سئوالاتي كند؟

بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي

تند و خشن رفتار كرده است. شايد واقعاً چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10

دلار نياز داشته است.به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش

درخواست پول كند.                               مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

- خوابي پسرم؟                                    - نه پدر، بيدارم.

- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و

همه ناراحت يهايم را سر تو خالي كردم.بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.

پسر كوچولو نشست، خنديد و فرياد زد: متشكرم بابا! بعد دستش را زير بالشش برد

و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصباني شد و با ناراحتي

گفت: با اين كه خودت پول داشتي، چرا دوباره درخواست پول كردي؟

پسركوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود، ولي من حالا 20 دلار دارم. آيا

مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ من شام

خوردن با شما را خيلي دوست دارم...!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 15:3  توسط  صفایی  | 

اگهی استخدام

دبی

جوان و باهوش

تا 5 سال سابقه مفید کاری همراه با مهارت های رفتاری و مدیریتی

برای تصدی پست رئیس بخش فروش توانایی بالا در مهارت های ارتباطی با

حداقل 6 ماه سابقه کار در زمینه کارت های اعتباری، وام و بیمه

برای تصدی ریاست بخش مالی حسابدار باتجربه بالای 10 سال دارای مدرک

لیسانس

تسلط بر زبان انگلیسی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 10:52  توسط  صفایی  | 

ز لیلا می شنیدم، یا علی گفت

به مجنون چون رسيدم يا علی گفت

نسيمي غنچه ای را باز می كرد
به گوش غنچه كم كم يا علی گفت

چمن با ريزش باران رحمت
دعایی كرد و او هم يا علی گفت

يقين پروردگار آفرينش
به موجودات عالم يا علی گفت

دلا بايست هر دم يا علی گفت
نه هر دم بل دمادم يا علی گفت

به هر روز به هر شب يا علی گفت
به هر پيچ به هر خم يا علی گفت

دمی كه روح در آدم دميدند
ز جا بر خاست آدم يا علی گفت

علی در كعبه بر دوش پيمبر
قدم بنهاد و آن دم يا علی گفت

 
عصا در دست موسی اژدها گشت
كليم آنجا مسلم يا علی گفت

نمی شد زنده جان مرده هرگز
يقين عيسی بن مريم يا علی گفت

ز بطن حوت يونس گشت آزاد
ز بس در ظلمت يم يا علی گفت

 
به فرقش كي اثر مي كرد شمشير
شنيدم ابن ملجم يا علی گفت

مگر خيبر ز جايش كنده ميشد؟
يقين آندم علی هم يا علی گفت

 

       روز مرد بر همه ی  آقایون عزیز!!مخصوصا‌ً پدر عزیزم  مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 15:0  توسط  صفایی  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 22:41  توسط  صفایی  | 

مادرم چگونه میتوانم با دامنه محدود کلمات عشقت را فداکاری ات را وصف کنم مهم نیست که کیستی با چه ظاهری چه رنگی چه نژادی مهم یک کلمه است و آن مادر بودن واژه ای که خود عشق را به همراه می آورد و ناخودآگاه ما را به خضوع در برابرش وا می دارد این منم با همه حقارتم در برابر بزرگی نامت میخواهم با تکلم نا چیزم روزت را تبریک گویم و بگویم تمام وجودم عشق است به تو که خود میدانی
 دوستت دارم مادر
 

پیشاپیش این عید خجسته رو
به همه ایرانیان بخصوص همسر محترمم و تموم خانومهای هم استانیم تبریک عرض می کنم
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 0:4  توسط  صفایی  | 

قلب آنانکه دوستشان ميداريم درحقيقت تنها مکاني است که ميتوانيم درآن ساکن شويم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 22:26  توسط  صفایی  |